برای دانلود مداحی های محرم 95 اینجا ، محرم 91 اینجا ، محرم 90 اینجا ، محرم 89 اینجا ، محرم 88 اینجا ، محرم 87 اینجا ، محرم 86 اینجا و محرم 85 اینجا کلیک کنید

فضائل و سیره فردى امام موسى بن جعفر علیهمااسلام

شهادت امام کاظم علیه السلام

فضایل امام موسی کاظم علیه السلام از نگاه شیخ مفید(ره)

شیخ مفید رضوان الله علیه فرموده: ابوالحسن موسى بن جعفر علیه السلام عابدترین و فقیه‏ ترینِ اهل زمانش بود، از همه سخى ‏تر و از لحاظ کرامت نفس در عالیترین درجه قرار داشت... نوافل شب را مى ‏خواند تا به وقت صبح مى ‏رسید، و بلافاصله نماز صبح را مى ‏خواند، آنگاه تا طلوع آفتاب به تعقیب و ذکر الله اشتغال داشت، بعد سر به سجده مى ‏گذاشت و مشغول دعا و حمد بود تا نزدیکى ظهر.(1)

بسیار اوقات این دعا رامی خواند: «اللهمّ اِنّى اسالک الرّاحةَ عند الموت والعفو عند الحساب» و آن را تکرار مى ‏فرمود و از جمله دعاهایش آن بود که: «عظُم الذّنب من عبدک فلیحسن العفو من عندک.»


از ترس خدا گریه مى ‏کرد تا جایى که اشک از محاسنش جارى مى ‏شد، از همه مردم بیشتر به خانواده‏اش و ارحامش مى ‏رسید، شب‌ها به فقراء اهل مدینه  سر مى ‏زد و زنبیل‌هاى حاوى مال و پول نقره و آرد و خرما براى آنها مى ‏برد، آنها نمى ‏دانستند آورنده اینها کیست... موقع احسان دویست دینار تا سیصد دینار احسان مى ‏کرد، کیسه‏ هاى احسان موسى ‏بن جعفر علیه السلام، ضرب المثل بود...

مردم از او بسیار روایت نقل کرده ‏اند و او افقه اهل زمان و کتاب خدا را از همه بهتر حافظ بود، صوتش در قرائت قرآن از همه نیکوتر بود؛ چون قرآن مى ‏خواند محزون مى ‏شد، آنها که قرائت او را مى ‏شنیدند گریه مى ‏کردند.

مردم مدینه او را «زین المتهجّدین» مى ‏نامیدند،"کاظم" لقب یافت زیرا که خشم خود را فرو خورد و بر ظلم ظالمان صبر کرد.(2)

یکی از اقدامات آن حضرت مبارزه منفى و عدم تسلیم در برابر طاغوت و متنفر کردن مردم از دستگاه ظلم و جور بود؛ دلیل این مدعا زندانى شدن آن حضرت و سالها در زندان ماندن و شهادت در زندان است و دیگر آن که آن حضرت صفوان جمال را وادار به فروش شترهایش کرد تا هارون الرشید حتى در رفتن به حج آنها را کرایه نکند و امام به وى فرمود: هر که بقای هارون را دوست دارد و لو به مدت دادن کرایه شتران، در قیامت با او محشور خواهد بود.

عبادت

عبدالله قروى از پدرش نقل می ‌کند: محضر فضل بن ربیع رفتم، او در پشت بام نشسته بود، گفت: نزدیک بیا، نزدیک رفتم تا محاذى او شدم، گفت: به آن اتاق نگاه کن؛ نگاه کردم، گفت: چه مى ‏بینى؟ گفتم: یک لباس که به زمین انداخته ‏اند. گفت: دقت کن؛ به دقت نگاه کردم، گفتم: مردى را مى ‏بینم که در حال سجده است .

گفت: او را مى ‏شناسى؟ گفتم: نه، گفت: او مولاى تو است، گفتم: مولاى من کیست؟ گفت: خود را به نادانى مى ‏زنى؟! گفتم: نه،من براى خود مولایى نمى ‏شناسم. گفت: این ابوالحسن موسى بن جعفر است، من شب و روز حال او را زیر نظر دارم، او را همیشه در این حال یافته ‏ام، او نماز صبح را مى ‏خواند، تا طلوع آفتاب به تعقیب مى ‏نشیند، بعد سر به سجده مى ‏گذارد تا ظهر مى ‏رسد، به بعضى از خدمتکاران زندان گفته است چون ظهر شود او را خبر کند. وقتى که غلام، اعلام ظهر م ى‏کند، برخاسته بدون وضو شروع به نماز مى ‏کند، از آن مى ‏دانم که در سجده نخوابیده است .(3)

دعا براى مومن 

على بن ابراهیم از پدرش نقل کرده: عبدالله بن جندب را در موقف حج (ظاهراً عرفات) دیدم، بهتر از او کسى را در آن جا ندیدم، دست به آسمان برداشته مرتب دعا مى‏کرد و اشک چشمانش بر صورتش جارى بود و به زمین مى‏ریخت چون مردم از وقوف برگشتند، گفتم یا ابا محمد! من بهتر از موقف تو ندیدم. گفت: به خدا قسم دعا نکردم مگر براى برادران مؤمن، چون ابوالحسن موسى بن جعفر علیه السلام به من فرمود: هر که براى برادر مؤمنش در پشت سر دعا کند، از عرش ندا مى‏شود: آگاه باش براى تو صد هزار برابر آن است، «و ذلک ان اباالحسن موسى بن جعفر علیه السلام أَخبرنى انه من دعا لاخیه بظهر الغیب نودى من العرش‌ها، و لک ماة الف ضعفٍ مثلِه.» من خوش نداشتم صد هزار برابر ضمانت شده را بگذارم براى یک دعایى که نمى‏دانم مستجاب خواهد شد یا نه.( 4)

 فتواى امام کاظم علیه السلام

حسن بن على بن نعمان گوید: وقتى که مهدى عباسى مسجدالحرام مکه را توسعه داد، خانه‏اى در مربع شدن مسجد باقى ماند، مهدى از صاحبان خانه خواست که آن را بفروشند تا داخل مسجد الحرام کند، ولى آنها حاضر به فروش نشدند.

مهدى از فقها فتوا خواست، همه گفتند: چیز غصبى نمى‏شود داخل در مسجدالحرام شود و جزء آن باشد، على بن یقطین گفت: یا امیرالمؤمنین! اگرمشکل رابه موسى بن جعفر بنویسم،راهی می‌دهد.

مهدى عباسى به حاکم مدینه نوشت از موسى بن جعفر بپرس:"خانه‏اى است مى‏خواهیم داخل در مسجدالحرام بکنیم، صاحبانش حاضر به فروش نیستند، در این امر چاره چیست؟" حاکم آن را از امام علیه السلام پرسید، حضرت فرمود: ناچاریم که جواب بدهیم؟ گفت: آرى، ضرورتى است که پیش آمده است .

فرمود: بسم الله الرحمن الرحیم اگر کعبه بعد از خانه ساختن مردم ساخته شده است، مردم به اطراف آن سزاوارترند و اگر مردم به اطراف کعبه آمده‏اند، کعبه به اطرافش اولى است:

«بسم الله الرحمن الرحیم ان کانت الکعبة هى النازلة بالناس فالناس اولى بفنائها و ان کان الناس هم النازلون بفناء الکعبة فالکعبة اولى بفنائها.»

امام صلوات الله علیه یکى از احکام و مصادیق حریم را در اینجا بیان فرموده است و چون خانه اطراف کعبه، بعد از کعبه ساخته شده بود، حق کعبه در توسعه مقدم بود.

مهدى چون نامه را خواند، بوسید و دستور داد خانه مزبور را خراب کرده داخل مسجد نمایند. صاحبان خانه محضر امام علیه السلام آمدند که به مهدى نامه بنویسد اقلاً قیمت خانه را بدهد، امام مرقوم فرمود مقدارى به آنها پول بدهد، مهدى آنها را با پول راضى کرد.( 5)

امام کاظم علیه السلام و قیام علمى 

در زمان حضرت کاظم صلوات الله علیه براى قیام مسلحانه بر علیه طاغوت و تشکیل حکومت اسلامى، زمینه‏اى فراهم نبود، وگرنه بر آن حضرت واجب بود که دست به کار شود و حکومت اسلامى به وجود آورد، چنانکه از قیام حسین بن على شهید فخ که مورد تایید امام علیه السلام بود معلوم گردید، حضرت به او فرمود: مردم فاسقند، کارى از پیش نخواهى برد.

ولى براى مبارزه منفى و قیام علمى و ارشاد مردم، شرایط آماده بود، بدین جهت، امام فعالیت خویش را در دو جبهه آغاز فرمود، یکى مبارزه منفى و عدم تسلیم در برابر طاغوت و متنفر کردن مردم از دستگاه ظلم و جور، دلیل این مدعا زندانى شدن آن حضرت و سالها در زندان ماندن و شهادت در زندان است و دیگر آن که آن حضرت صفوان جمال را وادار به فروش شترهایش کرد تا هارون الرشید حتى در رفتن به حج آنها را کرایه نکند و امام به وى فرمود: هر که بقاء هارون را دوست دارد ولو بهمدت دادن کرایه شتران، در قیامت با او محشور خواهد بود.

دیگرى در جهت ارشاد و هدایت مردم و نشر احکام و تربیت افراد، شیخ مفید در ارشاد فرموده: مردم روایات بسیارى از آن حضرت نقل کرده‏اند و آن حضرت افقه اهل زمان خویش بود.(6)

مرحوم شیخ طوسى در رجال نام دویست و هفتاد و دو نفر از روایان را ذکر کرده که همه از آن حضرت نقل حدیث کرده‏اند، مطالعه نام آنها در همان کتاب بسیار دیدنى است، با مراجعه به کتب اربعه و بحار و امثال آن خواهیم دید که بخش قابل توجهى از احکام و اعتقادات و اخلاق اسلامى و تفسیر توسط آن جناب بوده است .

وصیت آن حضرت به هشام که در کافى: کتاب العقل و الجهل ص 13 - 23 و در تحف العقول در ذکر ارشادات آن حضرت نقل شده، حائز اهمیت است. على بن جعفر برادر آن حضرت که از تربیت شدگان آن حضرت و از خواص آن بزرگوار بود همه «کتاب المناسک و المسائل» را از آن حضرت نقل کرده است.

مرحوم مجلسى همه آن کتاب را در بحارالانوار ج 10 از صفحه 249 تا صفحه 291 یعنى در چهل و یک صفحه آورده است تحت عنوان «ما وصل الینا من اخبار على بن جعفر عن اخیه موسى علیه السلام...» و آنها حدود چهار صد و هیجده سؤال و جواب است که به صورت: «سالته... قال» منقول است. شیخ طوسى در اختیارالرجال فرموده: امامیه اتفاق دارند بر شش نفر از فقها از اصحاب امام کاظم و امام رضا علیهماالسلام و آنها عبارتند از: یونس بن عبدالرحمان، صفوان بن یحیى، بیّاع سابرى، محمد بن ابى عمیر، عبدالله بن مغیره، حسن محمود سرّاد و احمد بن ابى نصر بزنطى. (7)

اینک به عده ‏اى از بزرگان و فقهاء و محدثین که از تربیت یافتگان آن حضرت و پدرش امام صادق و پسرش امام رضا (علیهم السلام) بوده‏اند، اشاره مى‏کنیم .

1- یونس عبدالرحمن مولى آل یقطین. در فهرست شیخ آمده که او بیشتر از سى کتاب در احکام جمع و تألیف کرده است. صدوق فرمود: از ابن الولید شنیدم مى‏فرمود: روایات کتب یونس همه صحیح است مگر آنچه محمد بن عیسى بن عبید به تنهایى از او نقل کرده است .

نجاشى در رجال خود فرموده: در میان اصحاب ما متقدم و عظیم المنزلة بود. در ایام هشام بن عبدالملک متولد شد، امام صادق علیه السلام را در میان صفا و مروه دید ولى از وى چیزى نقل نکرده و از امام کاظم و امام رضا علیهماالسلام روایت نقل فرموده است؛ امام رضا علیه السلام در علم و فتوا دادن به او اشاره مى‏کرد.

ابوهاشم جعفرى گوید: کتاب «یوم و لیلة» یونس را به امام حسن عسکرى علیه السلام عرضه کردم، فرمود: این کتاب تصنیف کیست؟ گفتم: تصنیف یونس آل یقطین است. فرمود: «اعطاه الله بکل حرف نوراً فى الجنة.»

2- صفوان بن یحیى. شیخ طوسى در فهرست مى‏فرماید: صفوان بن یحیى که لباس سابرى خرید و فروش مى‏کرد، اوثق اهل زمانش در نزد اصحاب حدیث و عابدترین اهل روزگارش بود. روزى صد و پنجاه رکعت نماز مى‏خواند و سالى سه ماه روزه مى‏گرفت و هر سال زکات مالش را سه برابر مى‏داد.

او و عبدالله جندب و على بن نعمان در بیت الله الحرام عهد کردند که اگر یکى از دنیا رفت، بقیه بعد از او نماز او را بخوانند، روزه او را بگیرند، حج او را به جاى آورند و زکات او را بدهند، دو رفیقش قبل از او از دنیا رفتند، لذا صفوان به عهد خود عمل مى‏کرد.

او از حضرت رضا و امام جواد و امام هادى علیهم السلام روایت کرده و نیز از چهل نفر از اصحاب امام صادق علیه السلام نقل حدیث مى‏کند و کتب متعددی دارد و از موسى بن جعفر علیهماالسلام مسائلى و روایاتى دارد.

نجاشى فرموده: صفوان بن یحیى ثقةٌ ثقةٌ عَینٌ. از حضرت رضا علیه السلام روایت نقل کرده و در نزد آن حضرت مقام شریفى داشت، کشّى او را در رجال امام کاظم علیه السلام ذکر کرده. وکیل امام رضا و امام جواد علیهماالسلام بود، به طرف مذهب واقفیه نرفت. او در سال دویست و ده وفات یافته است .

3- محمد بن ابى عمیر. نجاشى فرمود: کنیه‏اش ابو احمد و بغدادى الاصل است. امام کاظم علیه السلام را ملاقات کرد و از او احادیث بسیارى شنید و در بعضى احادیث، امام او را أبا احمد خطاب کرده است و نیز از حضرت رضا علیه السلام حدیث نقل کرده، در نزد خاصه و عامه داراى منزلت است. شیخ در فهرست فرمود: «و کان من أوثق الناس عندالخاصة و العامة و أنسکهم نسکاً.»

او کسی است که وقتیبه هارون الرشید خبر دادند: که او نام‌هاى همه شیعه را در عراق مى‏داند، هارون او را گرفت و گفت: نام شیعیان را بگو، او قبول نکرد، او را لخت کرده و آویزان نموده و صد ضربه شلاق زدند. مى‏گوید: تحمل فشار بهقدرى سخت شد که عن قریب بود نام شیعیان را فاش کنم، ناگاه نداى محمد بن یونس بن عبدالرحمان را شنیدم که مى‏گفت: ابن ابى عمیر! از خدا بترس، وجایگاهخود را درنزد خدا بیاد آور. این گفته باعث قوت قلب شد که تحمل کردم و نگفتم والحمدلله؛ و در آن گرفتارى بیشتر از صد هزار درهم ضرر دید. (رجال کشى)

او چهار سال به علت طرفدارى از امامت به زندان رفت؛ خواهرش کتاب‌هاى او را دفن کرد و کتب از بین رفت. به قولى خودش آنها را در غرفه‏ اى گذاشته بود که باران بر آنها جارى گردید و شسته شدند، لذا از حفظ، نقل حدیث مى‏کرد. اصحاب ما بر مراسیل او اعتماد کرده‏اند، کتاب‌هاى زیادى تألیف کرده است. او در سال دویست و هفده به جوار حق پیوست. (رجال نجاشى)

سندى بن شاهک به امر هارون او را صد و بیست تازیانه زد و در حبس افکند، او بیست و یک هزار درهم داد تا خلاص شد... از مردى ده هزار درهم طلب داشت. آن مرد خانه خود را به ده هزار درهم فروخت، پولش را پیش ابن ابى عمیر آورد و گفت: این طلب تو است.

گفت: این پول از کجاست؟ آیا به ارث برده‏اى یا کسى به تو بخشیده است؟ گفت: خانه‏اى را فروخته‏ام، پول آن است. ابن ابى عمیر گفت: ذریح محاربى از امام صادق علیه السلام به من نقل کرد که فرمود: «لا یُخرج الرجل من مَسقط رأسه بالدّین» یعنى به علت قرض، مرد را از خانه‏اش بیرون نمى‏کنند. لذا این پول‌ها را قبول نمى‏کنم با آن که به خدا قسم فعلاً به یک درهم نیز احتیاج دارم (تحفة الاحباب).

ببین تربیت امامان صلوات الله علیهم چه مردانى به وجود آورده است. اگر انسان خودش خانه‏اش را بفروشد و بیاورد مانعى ندارد، ولى آن بزرگوار احتیاط کرده است.

4- عبدالله بن مغیره ابو محمد بجلى. نجاشى فرموده: ثقة ثقة، کسى در جلالت و دین و ورع به او نمى‏رسد، از ابى الحسن موسى بن جعفر علیه السلام حدیث نقل کرده و گویند سى کتاب تألیف نموده است .

کشى در رجال خود نقل کرده: عبدالله بن مغیره گوید: قول واقفی‌ها را قبول کرده بودم. به حج مشرف شدم، به وسوسه و تردید افتادم، به پرده کعبه چسبیده و گفتم: خدایا! مطلوب و اراده مرا مى‏دانى، مرا به بهترین ادیان هدایت کن. در آن وقت به دلم افتاد که محضر امام رضا علیه السلام بروم، به مدینه آمدم و به در خانه آن حضرت رفتم. به غلام آن حضرت گفتم: بگو مردى از اهل عراق اجازه ورود مى‏خواهد. در این بین صداى امام را شنیدم که فرمود: عبدالله بن مغیره! داخل شو، داخل خانه شدم، امام چون به من نگاه کرد، فرمود: خدا دعایت را قبول فرمود و تو را به دین خود هدایت کرد. گفتم: «اشهد انک حجة الله و امینه على خلقه.»

5- على بن جعفر صادق علیه السلام، برادر امام کاظم و از تربیت شدگان آن حضرت است و زمان چهار امام را درک کرده است. مفید رحمة الله در ارشاد فرموده: على بن جعفر رضى الله عنه از راویان حدیث، صحیح العقیده، شدیدالورع و کثیرالفضل است؛ ملازم برادرش موسى بن جعفر علیه السلام بود و از وى روایات بسیارى نقل کرده است (ارشاد: ص 269) شیخ در فهرست فرموده: «على بن جعفر... جلیل القدر ثقة و له کتاب المناسک و مسائل اِلأَ خیه موسى بن جعفر علیه السلام سأله عنها.»

در مناقب فرموده: از جمله ثقات آن حضرت، حسن بن على بن فضال کوفى، عثمان بن عیسى، داوود بن کثیر رقى، و على بن جعفر صادق علیه السلام است و از خواص اصحابش على بن یقطین، ابوالصلت عبدالله بن سلام، اسماعیل بن مهران، على بن مهزیار، ریان بن صلت، احمد بن محمد حلبى، موسى بن بکیر واسطى و ابراهیم بن أبى البلاد کوفى است. (ج 4، ص 325)

 موعظه امام کاظم و بُشر حافى‏ 

ابونصر بشر بن الحارث معروف به «بشر حافى» از اولاد روساء و درباریان بود، اغلب به لهو و لعب و بی عارى و کارهاى قبیح اشتغال داشت، چنان که رسم اینگونه اشخاص است .

روزى امام کاظم علیه السلام در بغداد ازکنارخانه او عبور مى‏کرد، صداى ساز و آواز شنید، در این بین کنیزى از خانه بشر بیرون آمد تا خاکروبه را بیرون ریزد.

امام علیه السلام به او فرمود: صاحب این خانه آزاد است یا عبد؟ گفت: آزاد است. امام فرمود: راست گفتى، اگر عبد بود از مولایش مى‏ترسید. کنیز به خانه برگشت، بشر که بر سفره شراب نشسته بود، گفت: چرا تأخیر کردى؟!

گفت: با مردى سخن مى‏گفتم که چنین گفت. بشر که معنى کلام را فهمید پا برهنه در عقب امام علیه السلام دوید، تا خود را به امام رسانید و بهدست آن حضرت توبه کرد و اعتذار نمود و گریست. (الکنى و الالقاب - حافى).

او بالاخره از زهّاد عصر خود گردید. مواعظ بسیارى از او در کتب اخلاق نقل شده است. گویند: بعد از آن دیگر کفش نپوشید و پیوسته پا برهنه بود که لقب حافى (پا برهنه) یافت. لفظ بشر بضم اول بر وزن «عذر» است.

 امام کاظم علیه السلام و صفوان بن مهران

صفوان بن مهران جمال گوید: روزى به خدمت ابوالحسن اول (امام کاظم علیه السلام) رسیدم. فرمود: صفوان! همه چیز تو خوب است، مگر یک چیز. گفتم: فدایت شوم، آن کدام است؟!

فرمود: آن که شتران خود را به هارون رشید کرایه مى‏دهى، گفتم: به خدا قسم من براى تکبر، افتخار، شکار و لهو کرایه نمى‏دهم، بلکه فقط براى سفر مکه کرایه مى‏دهم، وانگهى خودم با شتران نمى‏روم، بعضى از غلامان خود را مى‏فرستم.

فرمود: یا صفوان! آیا پول کرایه را مقروض مى‏مانی یا در اول مى‏دهند؟ گفتم: بعد از عمل حج مى‏دهند. فرمود: دوست دارى زنده بمانند تا کرایه تو را بدهند؟ گفتم: آرى.

فرمود: هر که بقاء آنها را دوست دارد، با آنهاست و هر که با آنها باشد اهل آتش است .

صفوان گوید: رفتم همه شتران را فروختم. هارون چون از این کار مطلع شد، مرا خواست و گفت: گزارش رسید که شتران خود را فروخته‏اى، گفتم: آرى، گفت: چرا؟ گفتم: خودم پیر شده‏ام، غلامان نیز درست کار نمى‏کنند.

گفت: هیهات هیهات، مى‏دانم کدام کس به این کار دلالت کرده است، موسى بن جعفر به این عمل اشاره کرده است. گفتم: مرا با موسى بن جعفر چه کار؟ گفت: ساکت باش، به خدا اگر حسن مصاحبتت نبود تو را مى‏کشتم .(8)

نگارنده گوید: صفوان بن مهران أسدى از راویان موثق و از اهل کوفه بود، و از احادیث امامان صلوات الله علیهم کتابى نوشته است. او از کرایه دادن شتران امرار معاش مى‏کرد، که صفوان جمال نام گفته بود، او دفعات متعددى حضرت صادق صلوات الله علیه را از مدینه به کوفه و بغداد آورده است .

او همان است که زیارت وارث و دعاى علقمه و زیارت رجبیه امام حسین صلوات الله علیه را از امام صادق علیه‌السلام نقل کرده است، رضوان الله علیه.

 امام کاظم علیه السلام و مرد عُمَرى‏

مفید رحمة الله نقل مى‏کند: در مدینه مردى بود از نسل عمربن الخطاب. او امام کاظم علیه السلام را اذیت مى‏کرد؛ هر وقت آن حضرت را مى‏دید به او و على بن أبى طالب علیه السلام ناسزا مى‏گفت. بعضى از یاران امام گفتند: اجازه بدهید او را بکشیم، حضرت آنها را از این کار بهسختى نهى کرد.

حضرت از حال آن مرد عمرى پرسید. گفتند: او در بعضى از نواحى مدینه به شغل زراعت مشغول است. امام بر مرکب خویش سوار شده به دیدار او رفت و داخل مزرعه او شد. عمرى فریاد کشید: زراعت مرا پایمال نکن، امام به حرف او اهمیت نداد تا خودش را به او رسانید. و نزد او نشست و با او شوخى و خوشرویى کرد، بعد فرمود: براى این زراعت چقدر خرج کرده‏اى؟ گفت: صد دینار، فرمود: چقدر امید دارى عایدت شود؟ گفت: علم غیب نمى‏دانم، فرمود: من گفتم: چقدر امید دارى؟ گفت: دویست دینار.

امام کیسه‏اى به او داد که سیصد دینار داشت، فرمود: مزرعه‏ات نیز مال تو باشد، خدا آنچه امید دارى به تو روزى فرماید. مرد عمرى برخاست، سر مبارک امام را بوسید و از گذشته‏ها معذرت خواست. امام تبسم فرمود و به مدینه برگشت و چون به مسجد داخل شد دید مرد عمرى در مسجد نشسته و مى‏گوید: «الله اعلم حیث یجعل رسالته».

یاران مرد عمرى پیش او آمده گفتند: چه شده!؟ چرا عوض شده‏اى؟! گفت: آنچه را که گفتم شنیدید؟ آنگاه شروع به دعا کردن براى امام کرد. با او مخاصمه کردند، او نیز با آنها مخاصمه نمود، امام چون نزد یاران خویش آمد، فرمود: کدام کار بهتر بود، آنچه شما گفتید، یا آنچه من کردم؟ کار او را با مقدارى پول اصلاح کردم و از شرش راحت شدم.(ارشاد: ص 278).

 امام صلوات الله علیه و حمّادبن عیسى‏

ثقه جلیل حمادبن عیسى گوید: در شهر بصره به خدمت حضرت ابوالحسن موسى بن جعفر رسیدم، گفتم: فدایت شوم، از خدا بخواه به من خانه‏اى و همسرى و فرزندى و خدمتکارى و پنجاه دفعه زیارت حج روزى فرماید، امام دست به دعا برداشت که:

«اللهم صل على محمد و آل محمد و ارْزُق حمّادبن عیسى داراً و زوجةً و ولداً و خادماً والحّج خمسین سنةً.»

حماد گوید: چون حج را پنجاه بار گفت، دانستم که بیشتر از پنجاه بار حج نخواهم کرد. آنگاه حماد به راوى حدیث گفت من در اثر دعاى امام چهل و هشت بار حج رفته‏ام، این خانه من است که خدا روزى کرده و این همسر من است که در پس پرده سخن مرا مى‏شنود و این پسر من و این خدمتکار من است، که خدا عطا فرموده است.

راوى گوید: حماد بعد از آن دو بار نیز به حج رفت که پنجاه حج شد، بار پنجاه و یکم براى حج حرکت کرد و با ابوالعباس نوفانى هم کجاوه بود. چون به میقات رسید، داخل آب شد که غسل کند، در آن بین سیل آمد و او را غرق کرد و قبرش در «سیاله» (محلى در حجاز) واقع است. (رجال کشى - حماد). بدین طریق نتوانست حج پنجاه و یکم را به جا بیاورد.

حماد بن عیسى یکى از روایان موثق راستگوست، ابوالعباس نجاشى در رجال خود مى‏فرماید: او از امام صادق و امام کاظم و امام رضا علیهم السلام حدیث نقل کرده و در زمان امام جواد صلوات الله علیه فوت کرده است، گوید: از امام صادق علیه السلام هفتاد حدیث شنیدم، پیوسته در آنها شک مى‏کردم تا به بیست حدیث اختصار نمودم.

 امام کاظم صلوات علیه و على بن یقطین‏ 

مردى به نام محمد بن على صوفى نقل مى‏کند: ابراهیم جمال که شغل شتردارى داشت براى عرض حاجتى محضر على بن یقطین وزیر آمد، على او را اجازه ورود نداد و رد کرد. اتفاقاً در آن سال على بن یقطین به حج مشرف شد و در مدینه به زیارت امام کاظم علیه السلام آمد، امام به او اجازه ورود نداد. على بن یقطین در روز دوم امام را ملاقات کرد و گفت: مولاى من! گناه من چیست؟!

امام فرمود: من از ورود تو مانع شدم، زیرا که تو از ورود برادرت ابراهیم جمال مانع شدى و نگذاشتى پیش تو بیاید، خدا عمل تو را قبول نخواهد فرمود، مگر آن که ابراهیم جمال از تو بگذارد.

على گفت: سرور من و مولاى من! این چطور ممکن است، من در مدینه هستم و او در کوفه!!! امام فرمود: چون شب رسید به تنهایى به قبرستان «بقیع» برو، بى آن که کسى از یارانت بداند، خواهى دید در آن جا اسب اصیلى زین کرده آماده است، آن تو را به کوفه خواهد رسانید.

على بن یقطین شب به «بقیع» آمد و بر آن مرکب سوار شد، بعد از کمى آن اسب او را در کوفه به در خانه ابراهیم جمال رسانید، على در را زد و گفت: من على بن یقطین هستم .

ابراهیم از درون خانه صدا زد: على بن یقطین وزیر در خانه من چه مى‏کند؟ على بن یقطین گفت: کار من بزرگ است، آنگاه اجازه گرفت و داخل شد گفت: اى ابراهیم! سرورم موسى کاظم علیه السلام مرا قبول نکرده مگر آن که تو از من عفو کنى. گفت: خدا تو را بیامرزد.

على بن یقطین گفت: من صورتم را به زمین مى‏گذارم، تو قدم بر صورت من بگذار. ابراهیم گفت: این کار را نکنم، على بن یقطین اصرار کرد که بکن، ابراهیم پا به صورت على مى‏گذاشت و على مى‏گفت: خدایا! شاهد باش.

بعد از خانه ابراهیم بیرون آمد، سوار آن اسب شد و اسب همان شب، او را به در خانه امام رسانید، امام علیه السلام به او اجازه ورود داد و قبولش فرمود.(9)

نگارنده گوید: نظیر این مطلب در نوادر حضرت باقر علیه السلام در قضیه «یادر جان» گذشت؛ امامان علیهم‌السلام از این کرامات زیاد داشته‏اند.

عبدالله بن سنان گوید: روزى هارون الرشید مقدارى لباس بهعنوان تحفه به وزیرش على بن یقطین داد، از جمله جبه سیاهى زر دوخت از لباس پادشاهان بود، على بن یقطین همه آن لباس‌ها و همان جبه را با مقدارى پول از خمس مالش طبق معمول، محضر امام کاظم علیه السلام فرستاد.

امام علیه السلام پول و لباس‌ها را قبول کرد ولى جبه را برگردانید و در نامه خود نوشت: این جبه را حفظ کن و از دستت خارج نکن، بهزودى کارى پیش مى‏آید که به آن ضرورت پیدا مى‏کنى. على بن یقطین از این جریان به تردید افتاد و ندانست سبب آن چیست، به هر حال جبه را نگاه داشت .

او بعد از چندى به غلام مخصوص خویش خشم گرفت و او را از خدمتش معزول کرد، غلام مى‏دانست که ابن یقطین از ارادتمندان موساى کاظم علیه السلام است و از ارسال پول و لباس و غیره به محضر آن حضرت مطلع بود، او پیش هارون رفت، سعایت کرد و گفت: على بن یقطین معتقد به امامت موسى بن جعفر است. و هر سال خمس مال خویش را به وى ارسال مى‏کند، حتى جبه مخصوص را که هارون به او داد به مدینه فرستاده است .

هارون با شنیدن این سخن از خشم آتش گرفت و گفت: در این رابطه تحقیق خواهم کرد، اگر درست باشد، خونش را خواهم ریخت، در دم به احضار على بن یقطین فرمان داد. چون او به دربار آمد، هارون گفت: جبه‏اى را که به تو داده بودم چه کرده‏اى؟

گفت: یا امیرالمؤمنین، آن در یک ظرف مهر زده و معطر کرده در نزد من است. اغلب در وقت بامداد آن را باز کرده و به عنوان تبرک تماشا مى‏کنم و مى‏بوسم و به محلش برمى‏گردانم. شب‌ها نیز چنین مى‏کنم. گفت: الان آن را بیاور، گفت: آرى، یا امیرالمؤمنین!

آن وقت به بعضى از خدمه‏اش گفت: برو به فلان اتاق در خانه من، کلید آن را از دربان من بگیر، پس از آن که اتاق را باز کردى، فلان صندوق را نیز باز کن و ظرف مُهر شده‏اى را که در آن است بیاور. غلام بعد از کمى آن ظرف را آورد و در پیش هارون به زمین نهاد، هارون گفت مُهر را برداشته، ظرف را باز کنند. چون باز کردند، دید جبه در آن جا و در میان عطر است، غضب هارون فرو نشست، گفت آن را به محلش بازگردان و پى کار خود برو، دیگر هیچ سعایتگرى را درباره تو تصدیق نخواهم کرد و گفت جایزه خوبى نیز به على بن یقطین دادند.

بعد گفت به غلام که سعایت کرده بود هزار شلاق بزنند، چون ضربات به پانصد رسید، غلام چشم از جهان فرو بست،(11) علم غیب خدایى که در نزد امام بود على بن یقطین را نجات داد.

پى نوشت ها:

1- ظاهراً سر به سجده گذاشتن در ایام حبس بوده است .

2- ارشاد مفید ص 277 - 279.

3- بحارالانوار، ج 48، ص 210.

4- کافى، ج 4، ص 465، کتاب الحج.

5- تفسیر عیاشى، ج 1، ص 187، ذیل آیه «ان اوّل بیت وضع للناس» آل عمران، 96.

6- ارشاد، ص 279.

7- مناقب، ج 4، ص 325.

8- رجال کشى، (صفوان).

9- بحار الانوار، ج 48، ص 85 .

10- الدراعة بالضم جبة مشقوقه المقدم.

11- ارشاد مفید، ص 274.

منبع : " کتابخاندان وحى، صص 534 – 548" تالیف : سید على اکبر قریشى

برگرفته از سایت تبیان



نویسنده : منصور زارع خورمیزی - ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢٧   |    نظرات []   |    لینک ثابت